تبليغاتX
قصه های دل من

قصه های دل من

ماهی..

  یه روز ماهیگیری به صید ماهی رفت.دوست داشت ماهیه درشت و قلدری رو بگیره که برا کباب کردن خوب

  باشه. خیلی تلاش کرد ماهی رو بگیره ......روی قلابش نون گذاشت ................. ماهی عازم دریا بود.

  می دونست توی برکه موندگار نیست. ماهی بعد از کلی این طرف اون طرف کردن که راه دریا رو بره یابره

  سراغ نون. بالاخره تو دام ماهیگیر افتاد. ماهیگیر با خوشحالی تمام ماهی رو از آب بیرون آورد. مدت زیادی

   اونو تو دستاش گرفت. خیلی نگاش کرد. دید این ماهیه ناز و مهربونه.......دلش نیومد کبابش کنه......

   ماهیه داشت تو دستای ماهیگیر جون می داد. بالهاشم شکستن.......ماهیگیر اونو دوباره به برکه انداخت

    تا ماهی راه دریا رو بره .........ماهی آرزو کرد کاش تو دستای ماهیگیر می مرد اما با بال شکسته دریا

    نمی رفت.به نظر شما این ماهی دیگه می تونه شنا کنه؟

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط بی تاب |
بی مقدمه......

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

 

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

 

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

 

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

 

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

 

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم:

 

 

 

 

 

                                        خدایا دوستت دارم

+نوشته شده در ساعتتوسط بی تاب |
بی مقدمه.....

همیشه میخندید.

با همه حرف میزد و با همه دوست بود.

تو دانشگاه از مستخدم گرفته تا مدیر و معاون همه میشناختنش.

ازش خوشم نمیومد فکر میکردم از این آدمای الکی خوشه.

یه روز تو نماز خونه دراز کشیده بودم اومد باب صحبت و باز کرد و از خودشو بابای فوت شدش که خیلی هم دوسش داشت گفت.

اولش دلم نمیخواست گوش کنم اما وقتی کم کم خود واقعیشو رو کرد جا خوردم.

آدمی که اینقدر خوش و خندون باشه.

آدم باورش نمیشه مملو از بدبختی و بی چارگی و تنهایی وبی کسی باشه.

بد جور تعجب کرده بودم.خودشم اینو فهمید.

گفت میتونم بهت اعتماد کنم حرف دلمو بگم؟

گفتم نمیدونم.اگه میتونی اعتماد کن قول میدم گوش خوبی واسه حرفات باشم

اولش نمی تونست اعتماد کنه.

چند روزی گذشت که اومد سراغم.گفت الان وقت داری؟

گفتم آره

نیگام نمیکرد.سرش پایین بود

گفتم راحت باش همه مشکلات دارن.آدمی نیست که غم و غصه نداشته باشه.

با این حرفم انگاری ترکوندمش .

شروع کرد :

مشکل؟

غم و غصه؟

کاش میشد اسم بدبختی های منو گذاشت مشکل.

گفت تا به حال شده عزیزتو از دست بدی .

به نظرت عزیزتر از پدر هست؟گفت بابام فوت کرد و من یتیم شدم.

تازه اول بدبختی هام بود.

اون روزا خیل غصه میخوردم واسه فوت بابام.حالت های عصبی پیدا کرده بودم واسه همین قرص های مختلفی میخوردم.

اما یه روز سر درد شدیدی گرفتم که هر کاری کردم آروم نمیشد داشتم دیوونه میشدم.

آره ....اون روز اولین بار بود که طعم تلخ و زهر مارشو میچشیدم.

مامان گفت یه خرده از اینو بخوری آروم میشی فلانی گفته سریع عمل میکنه.

منم واسم مهم نبود چیه.فقط میخواستم از شر سردردم رها بشم.

خلاصه واقعا تاثیرشو گذاشت و عجیب حالم خوب شد.

همون روزا پیش دکترو روان شناس زیاد میرفتم.

تنها چیزی که همشون میگفتن این بود که من باید با کسی درد ودل کنم.

حرفامو تو دلم نگه ندارم.

باعث میشه غصه بخورم و خودمو عذاب بدم.

خلاصه این غصه خوردنا ادامه پیدا کرد و روز به روز بیشتر وبیشتر میشد.

زیاد فکر میکردمو خیال پردازی میکردم.

یه روز بد جوری حالم بد شد نمیتونستم تحمل کنم.دردی رو که میکشیدم سر مامانم خالی میکردم که مجبور شه دوباره واسم جور کن تا من راحت شم.

با اینکه میدونستم خیلی تلخ و بدمزه ست اما به بعدش فکر میکردم که چقدر راحت و آروم میشم.

این بار هم خوردم.

روزا میگذشت و من حالم بد و بدتر میشد .افسرده تر میشدم.

کاش تنها همین بود.

تا به حال شده بعد از کلاس غصه نون شبت رو بخوری.

غصه جا واسه خواب رو بخوری.

دختری که واسه درس و دانشگاه از روستا بیاد شهر و تو شهرم جایی نداشته باشه جز خونه داداشش.

خونه داداشی که خانومش به خونت تشنست.

مجبورم اونقدر بعد کلاس تو خیابون راه برم تا شب بشه و فقط واسه خواب برم خونشون .

کاش تنها همینا بود.

آوارگی.......گرسنگی......افسردگی......بدبختی.......یتیمی......بی پولی.....

اینا همه یه طرف ......

اعتیادی که ناشی از این بدبختی هاست یه طرف .

دیگه نمیتونستم تحمل کنم مغزم دیگه گیرایی این حرفا رو نداشت.داشت منفجر میشد

تو فیلما زیاد شنیده بودم اما با چشای خودم ندیده بودم.

دختری تو این سن و سال این همه بدبختی بکشه و از همه بدتر معتاد باشه.

ادامه داد:

آره .....من معتادم.

معتادی که با این همه بدبختی و بی چارگی باید غصه به دست آوردن موادشو هم بخوره.

چند بار خواستم ترک کنم اما.....

میبینی.....

آدمی رو که همیشه ظاهر خندونشو میبینی درونش اینه.

چند بار دست به خودکشی زدم اما خدا نزاشته راحت شم.

دوباره منو اورد به این زندگی لجن .به این زندگی که هر ثانیه ش واسم تلخ.

هر ثانیه ش مرگمو از خدا میخوام.

 

آره دوستای من این نیمی از بدبختی های این دختر بود.

 

 

 

ظاهر نشان ادمی نیست.

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط بی تاب |
بی مقدمه.....

 

زندگی.......لبخند......آرامش......آبرو.....خوشبختی....

 

 

این کلمات واسه بعضی از آدما بی مفهومه.اصلا ناشناخته ست

تجربه  نکردن که بدونن معنیش چیه.

شاید نشنیده باشید اما من دیدم.

دیدم آدمایی رو که چه طور زندگی میکنن.

دختر 18..19 ساله ای که به خاطر بد نامی پدرش.پدری که دیگه تو این دنیا نیست باید مجازات شه.

به دید دختر اون پدر بهش نگاه کنن.اونقدر فشار روحی .بد رفتاری .برخورد های تحقیر آمیز رو تجربه کنه که دیگه نتونه تحمل کنه و خودشو آزاد از هر قید و بندی کنه.

دست به کارایی بزنه که دیگه آبرو وحرفای دیگران و.....

واسش مهم نباشه.

خودش نمیخواست این آدما و رفتاراشون بود که باعث شد یه دختر جوون زمانی که تازه شورو حال جوونی رو میخواد تجربه کنه همزمان چیزایی رو تجربه کنه که نباید حتی فکرشو کرد چه برسه......

همیشه نمیشه در مقابل رفتار دیگران برخوردای اطرافیان بی تفاوت بود.

صبور بود و تحمل کرد.

چون صبر و تحمل هم حدی داره.روزی کاسه صبرش لبریز میشه و اتفاقاتی میوفته که نباید بیفته .

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط بی تاب |
پری زیبا....

روزي دختر كوچكي از مرغزاري مي گذشت. پروانه اي را ديد بر سر تيغي گرفتار. با احتياط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخي زد. پر كشيد و دور شد . پس از مدت كوتاهي پروانه در جامه پري زيبايي در برابر دختر ظاهر شد و به وي گفت: به سبب پاكدلي و مهربانيت. آرزويي را كه در دل داري بر آورده مي سازم. دخترك پس از كمي تامل پاسخ داد: من مي خواهم شاد باشم. پري خم شد و در گوش دخترك چيزي زمزمه كرد و از ديده او نهان گشت. دخترك بزرگ مي شود. آن گونه كه در هيچ سرزميني كسي به شادماني او نيست. هربار كسي راز شاديش را مي پرسد با تبسم شيرين بر لب مي گويد: من به حرف پري زيبايي گوش سپردم. زماني كه به كهنسالي مي رسد. همسايگان از بيم آنكه راز جادويي همراه او بميرد. عاجزانه از او مي خواهند كه آن رمز را به ايشان بگويد: به ما بگو پري به تو چه گفت؟ دخترك كه اكنون زني كهنسال و بسيار دوست داشتني است. لبخندي ساده بر لب مي آورد و مي گويد: پري به من گفت همه انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر دارند. به هم نيازمندند!.


+نوشته شده در ساعتتوسط بی تاب |